مامان مریض شده...
پسر خوشکلم، از دیروز تا حالا ماما مریض شده، اول بابا میثم مریض شد بعدم من دیشب خیلی حالم بد شد، تو هم انگار که فهمیده بودی هی بهونه میگرفتی که بغلت کنیم، برعکس همیشه هم خیال خوابیدن نداشتی، تا ساعت 2 شب بیدار موندی و هی خودتو میچسبوندی به من تا باهات بازی کنم، اگرم ناخاسته چشام بسته میشد محکم مکوبیدی تو چشمم یا انگشتت و میکردی توش تا بازش کنم، خلاصه ماجرا داشتیم تا خوابت برد بابا میثمم صبح خواب موند و ساعت ١٠ رفت سر کار. تا صبح هم چند بار بیدار شدی و گریه کردی ، نمیدونم انگار وقتی مامانا مریض میشن بچه ها بیشتر ...










